یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
امروز بالاخره بعد از چند سال، شکم و دستگیره های ناچیز و محترم بنده ، من رو مجبور کرد که قدوم مبارک را به سمت سالن بدن سازی بردارم! البته الطاف الهی و احسان.ص هم بی تأثیر نبود! الآن که دارم اینا رو تایپ میکنم همه ی هیکلم درد میکنه.از نوک انگشت پا تا مغز کلّم بی حس شده...
عین این عملیایی که مواد بشون نمیرسه یه لیوان شیر رو نمیتونم عین بچه آدم بلند کنم. ( دونقطه مِنهای کُتِیشِن )
یه لغت در فارسی هست که خیلی پر کاربرده و در این جور مواقع بیشتر کاربرد پیدا میکنه :دی
Rasty Darbareye Franz von Bayros Tahghigh konid :D honarmande gomname bahali boode ke sale 1866 be donya oomade va ye kam enhrafate fekri dashte bande khoda :-"
Franz von Bayros
Franz von Bayros (also Marquis de Bayros) was born on May 28, 1866, in Zagreb, in present-day Croatia. He may be one of the most fascinating drawers and designers of fin de si�cle Austria. At the age 17, Bayros passed the entrance exam for the Vienna Academy with Eduard von Engerth. Bayros mixed in elegant society and soon belonged to the circle of friends of Johann Strau�, whose step daughter Alice he married on 1896. The next year, Bayros moved to Munich. In 1904, Bayros gave his first exhibition in Munich, which was a great success. From 1904 until 1908, Bayros traveled to Paris and Italy for his studies. Returning Vienna, he felt himself a stranger. The outbreak of the First World War was yet another setback for Bayros. The artist died on April 2, 1924 from a cerebral hemorrhage.
چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
More pictures of Big Azampanah soon...
پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
Aah. aah
Aah. aah
Now. down in Mexicali
There's a pretty
little place that I love
Where the drinks
are hotter than the chili sauce
And the boss is a cat named Joe
He wears a red bandanna
Plays a cool piano
In a honky-tonk down in Mexico
He wears a purple sash
And a black moustache
In a honky-tonk down in Mexico
Well
The first time that I saw him
He was a-sitting on a piano stool
I said. "Tell me. then.
when does the fun begin?"
He just winked his eye
and said. "Man. be cool"
He wears a red bandanna
Plays a blues piano
In a honky-tonk down in Mexico
He wears a purple sash
In a honky-tonk down in Mexico
In Mexico
All of a sudden. in walks a chick
In Mexico
Joe starts playing on a Latin kick
In Mexico
Around her waist
she wore three fishnets
In Mexico
She started dancing
with the castanets
In Mexico
I didn 't know just what to expect
In Mexico
She threw her arms
around my neck
In Mexico
We started dancing
all around the floor
In Mexico
And then she did a dance
I never saw before
So if you 're south of the border
I mean a-down in a-Mexico
And you wanna get straight.
man. don 't hesitate
Just look up a cat named Joe
He wears a red bandanna
Plays a blues piano
In a honky-tonk down in Mexico
He wears a purple sash
And a black moustache
ضد مرگ اسم فیلمی هست که این آهنگ در این فیلم باعث شد من یه بار دیگه این فیلم رو ببینم. Lap Dance اون دختر در وسط فیلم خیره کننده بود...
پیشنهاد میکنم آهنگ رو دانلود کنید و اون قسمت فیلم رو حتماً ببینید!
download Here mp3 Format 
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387
من پس از سال ها تحقیق وبررسی و تجریه ی شخصی، به این نتیجه رسیدم که ملت غیور ایران فقر دوربینی دارند! به این معنا که هنوز دوربین در بین خانواده ها اصطلاحاً جا نیفتاده و ( به طور غیر مستقیم ) وسیله ی آسیب زا تلقی میشود...
علت روان شناسی :
ملت چهره ی واقعی خود را ندیده اند و در نود درصد مواقع خود را فقط در آئینه و از روبرو دیده اند! به همین دلیل به چهره ی خود فقط آن جور که در آئینه دیده اند عادت دارند و از آن چهره با تلقین برای خود تصویری زیباتر از آنچه که هست ساخته اند. به همین دلیل است که به محض اینکه از کسی عکس میگیری ( یا نیت به این کار میکنی ) به سرعت عکس العمل نشان میدهد و اقدام به فیگور گرفتن و یا تغییر چهره دادن میکند. ( این صحنه در فیلم های عروسی ، در هنگام فیلم برداری ار کل جمع به صورت ترتیبی به وفور دیده میشود ) و به سرعت پس از گرفته شدن عکس ، خواستار دیدن آن عکس میشود و در اکثر مواقع پس از دیدن عکس ( در صورت دیجیتالی بودن عکس ) از شما خواهش میکند که عکس یا فیلمش را پاک کنی و مجدداً از او عکس یا فیلم بگیری! واگر این امر امکان پذیر نباشد ، از نزدیک ترین فرد میپرسند : آیا من واقعاً این شکلی هستم؟ ( یا سوال هایی از این دست مانند : آیا دماغ من به همین شکل است؟ آیا ابرو های من... ) اگر رو در بایستی با جمع داشته باشند این مشکل را شب در جلوی آئینه حل خواهند کرد...
علت جامعه شناسی :
بسیاری از مردان ایرانی فکر میکنند که دوربین خاری است که به ناموسشان فرو میرود. این گونه افراد بیشتر به فکر خودشانند تا ناموسشان. یکی دیگر از علل این گونه عکس العمل این افراد ، تظاهر به غیرتمندی در برابر ضعیفه ی مورد نظر میباشد. نا گفته نماند که ناموس مردان ایرانی هم به شکل دیگر ، همین فکر را میکنند. و متقابلاً مرد خود را خوشحال میکنند! ( لازم به یاد آوری است که : کور کور را میجوید ، آب گندیده گودال را! ) ایشان فکر میکنند که در آسمان هولوفی باز شده است و ایشان به زمین افتاده اند و حالا همه منتظرند تا به تماشای عکس یا فیلم ایشان بنشینند. ایشان فکر میکنند که اگر از آنها عکس یا فیلمی برداشته شد ، دگر دامنشان لکه دار شده است و از عفت و پاکدامنی ایشان کاسته شده و اصطلاحاً عمومی میشوند. ایشان همچنین نگران صنعت منسوخ منتاژ میباشند.ودائماً نگرانند که سرشان بر تنی بد فرم مونتاژ شود و از ارزش هیکل باربیشان کاسته شود و گوهر دیگری به جای گوهر ایشان از صدف خارج شود و خدائی ناکرده ملت فکر کنند هیکل وا قعی ایشان به این بد فرمی است! ایشان همچنین اینترنت ( که از هر بیناموسی حتی سینما هم بد تر است ) را عامل معروف شدن و عمومی شدن خود میدانند.
بیایید دست در دست هم دهیم و همگی یازده دو صفر بخریم!
سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
امروز یکی از بهترین سیزده به در هایی بود که تو زندگیم گذروندم! به طبیعت نرفتم، طبیعت به من آمد!...
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
گفتا من آن ترنجم کاندر جهـان نگنـجم
گفتم به از ترنجی لیکـن به دست نـایی
گفتا تـو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتـم منـم غریـبی از شهـر آشنـایـی
گفتا سر چـه داری کـز سـر خـبر نداری
گفتـم بـر آسـتانت دارم ســر گـدایی
گفتا بـه دلربایی مـا را چگونه دیدی
گفـتم چو خرمنی گـل در بزم دلربـایی
پدرام اعظم پناه Pedram Azampanah
گفتم که بوی زلفت گمراه عالـمم کـرد
گفـتا اگر بدانی هــم اوت رهـبر آیـد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پـرور آید...
یکشنبه 4 فروردین ماه سال 1387
الآن خاله ی بابام سرطان کبد گرفت مرد!...
هیچوقت فکر نمی کردم یه روز اسمش وارد وبلاگ من بشه : دی
یکشنبه 4 فروردین ماه سال 1387
این روزا تو اصفهان که راه میری انگار داری تو تبریز راه میری! فکر کنم همه ی تُرک ها امسال با هم قرار گذاشتند بیاند اصفهان.این طور که بوش میاد،الان تبریز ( و نیم بیشتری از تهران ) به خاطر هجوم اقوام تُرک به اصفهان ، خالی از سکنه است.خلاصه تو خیابونا که راه میریم احساس غربت میکنیم...
رفتیم جلفا دیدیم یه خونواده کاملاً ایرانی، دارند ارمنی حرف میزنند.یکم کم که دقت کردیم دیدیم نه بابا،دارند آذری حرف میزنند!خلاصه تُرک زده شدیم رفت...
این تاکسیا هم کثافتا اینقد پر رو شدند که دیگه به جر دربست جایی نمیبرند! تازه اونم اگه از قیافت خششون بیاد میبرند.نمیدونم این مسافرای تُرک نوروزی پیاده اومدند که این تاکسیا اینقدر خوش اشتها شدند؟ حالا صبر کنید این مسافرای " تُرک " نوروزی برند ، بعد میبینمتون که واسه کسایی که تو جوب واسادند هم بوق میزنید...
شنبه 3 فروردین ماه سال 1387
Bazi vaghta adam majboor mishe too mobilesh benevise bad copy kone too weblog.

Emrooz ke daram ino minevisam 16th bahmane sa@ hodoode 10:30 shabe,too otoboos be samte karaj-tehran dar hale harekatam! Daram be in fek mikonam ke sinema raftan ye badi ke dare ine ke vaghty ba otoboos mikhay beri tehran filmesh vasat tekrariye :D
جمعه 2 فروردین ماه سال 1387
Talk to me softly
There is something in your eyes
Don't hang your head in sorrow
And please don't cry
I know how you feel inside I've
I've been there before
Somethin is changin' inside you
And don't you know

Pedram Azampanah
Don't you cry tonight
I still love you baby
Don't you cry tonight
Don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry tonight
Give me a whisper
And give me a sign
Give me a kiss before you
tell me goodbye
Don't you take it so hard now
And please don't take it so bad
I'll still be thinkin' of you
And the times we had... baby
And don't you cry tonight
Don't you cry tonight
Don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry tonight
And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey
You gotta make it your own way
But you'll be alright now sugar
You'll feel better tomorrow
Come the morning light now baby
پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
اینم هفت سین امسال ما!

امسال باید سال خوبی باشه،مجبوره باشه...
( قابل توجه دوستان وآشنایان و مدعیان،هفت سین نوروز باستان به این شکل بوده است.البته بدون شمع و ماهی )
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386







گروه پاناما panama group panama-group پدرام اعظم پناه امیر رضا بطلانی نوید بهشتی امیر برهانی متین جعفری جزیره کیش pedram azampanah amirrezabotlani navid beheshty amir borhani matin jafary
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
دیشب عجب شبی بود! تا رسیدن به خونه هفت خان رستم رو طی کردیم.انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بود که حال ما رو بگیره.اما دم زمین و زمان گرم،فقط در حد حال گیری بود...
فکر کن دعوت بشی تو یه باغی که دیشبش هم همون جا اینقدر رقصیدی که صبحش گردنت درد میکنه،بعد تازه ساعت ۱۰ - ۱۱ مهموناش بیاند...
یا مثلاً فکر کن رفیقاتو از ماشین به خاطر ایست بازرسی پیاده کنی کنار سه تا تاکسی،بعد که حرکت کردی تو اتو بان،بت زنگ بزنند بگند هر سه تا تاکسی توش پر مأمور بوده...
یا مثلاً فکر کن ساعت ۱۲ شب دعوت شی خونه یه رفیقا دیگت که توش ۱۶ - ۱۷ تا پسر دختره،بعد که با تاکسی میری در خونشون ببیتی مأمورا ریختند دارند همشونو میگیرند...
بعد فکر کن بخوای بری خونه اون یکی دوستت،موبایلش قطعه و خودشم رفته تو اینترنت و تلفن خونش اشغال شده...
ولی در کل خیلی خوش گذشت.می ارزید...
There are things that you cant see in here!
ادامه مطلب
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
امروز آخرین شب چهار شنبه ی سال ۱۳۸۶ شمسی هست! دوباره عید اومد : دی
دروغ نگوئیم ،امروز پنجاه سال پیشِ پنجاه سالِ آینده است! روزی که به یاد این روز می اُفتی و حسرت یک لحظه ی حتی بدش را میخوری.ای کسی که این متن را میخوانی،بدان که زیاد زنده نمیمانی.از یک دقیقه تا هفتاد سال وقت داری که بفهمی من چه میگویم.قدر ثانیه های اجباری را بدانیم...

یادمان باشد ، زندگی دو روز است.تازه یک روز آن جمعه است!
جمعه 24 اسفند ماه سال 1386
این آخرین پستی هست که من با این کامپیوتر میفرستم! دیروز یه لپ تاپ خریدم و این کامپیوتر مال داداشم شد.کامپیوتر خیلی خوبی بود.خیلی خاطره ازش دارم.
خدافظ بهترین دوست من.خداحافظ یادگار دوران نو جوونی من.ببخشید اگه بعضی وقتا بدون شات دان کردن خاموشت میکردم.ببخشید اگه بعظی وقتا بخاطر نکشیدنت، مشت رو کیبوردت میکوبیدم.ببخشید که مجبور شدم تنهات بذارم.اما قول میدم بیام بالا بت سر بزنم.هیچوقت کارایی که برام کردی یادم نمیره.مطوئن باش یادم نمیره که به مدت سه سال، برام یه نامه و یه آدامس رو ، تو کیس خودت مخفی کردی.تو هیچ وقت به من دروغ نگفتی،هیچوقت به من خیانت نکردی،هیچوقت من رو به خاطر یکی دیگه نپیچوندی.هیچوقت از دست بچه بازیام خسته نشدی.حتی الان هم که آخرین لحظات با هم بودنمونه، به من پشت نمیکنی.هرچی بلدم و دارم از تو دارم...
خیلی دوسست داشتم کامپیوتر قشنگ من!
ادامه مطلب
چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
یک شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۲:۴۸ بعد از ظهر ، با ممد کلاغ ، فردوسی...
ببخشید داروخونه ی دکتر الیاسی نمیدونید کجاست؟
ایست!...


دختری با کیف آبی نفتی...
چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
مرد با دیدن چهره ی ملتمس زن به او گفت میخواهم عاشقانه در آغوشت بکشم.زن با تردید و ناز بالاخره قبول کرد.
نیم ساعت بعد ، مرد در حالی که بی اعتنا دستمال کاغذی را به سطل زباله میسپرد،خواهش زن را برای بیشتر در آغوش کشیدنش ، رد کرد...
دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
آی دیم برگشت! هرچی میکشیم از رفیق میکشیم :دی
My Dear Yahoo! ID : pedram_ap
My Official Yahoo! E-mail : pedram.azampanah@yahoo.com
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
کتاب داستان های 55 کلمه ای ( The World's Shortest Stories ) اثر استیو ماس ( Steve Moss ) یه کتاب کوچیک دو زبانه تقریباً 285 صفحه ای با قیمت 1550تومان هست که حدود 115 تا داستان داره که هر کدوم از داستان هاش فقط 55 کلمه داره!

خلاصه خیلی کتاب باحالیه.حالا بماند که بعضی از داستان هاش هم خیلی آبکیه.اما بعد از خوندنش میفهمی که یه داستان میتونه حتی 55 کلمه باشه.تو یکی از داستان های کتاب هم،همین موضوع رو نوشته :
پایان بحث
تام مردی جوان خوش قیافه و جوان بود،هر چند وقتی با سام که دو ماه بود هم خانه اش شده بود شروع به جدل کرد،کمی مست بود.
"نمی شود،نمی شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت،ابله!
سام در جا او را با شلیک گلوله ای ساکت کرد.
لبخند زنان گفت:"میبینی که میشود."
تری آل. تیلتون
من حدود یکی دو ماهه پیش این کتاب رو د****م و خیلی باحاش حال کردم.اونقدر باحاش حال کردم که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بسازم و روزی یکی از داستان هاش رو تو اون وبلاگه بنویسم.هنوز حالشو پیدا نکردم اما شاید این کارو کردم.حالا این که چیزی نیست،یه تصمیم دیگه هم گرفتم که نمیگم...
خودم هم بدم نمیاد بیشتر داستان های 55 کلمه ای بنویسم.پس مینویسم...
(دقت کنید متن انگلیسی داستان 55 کلمست و ترجمش کم و زیاد داره.منم مستقیم ترجمش رو مینویسم! پس نشین بشمار،ضایع میشی!)
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
استاد درس پایگاه داده از دانشجویان پرسید : "کسی کتاب دارد؟"
دانمارکی کتاب همان درس را که دیروز تهیه کرده بود، با عجله از کیفش خارج کرد و با غرور به استاد داد.
استاد از او تشکر کرد و کتاب را زیر پایه های جلو ای «ویدئو پروژکتور» گذاشت تا تصویر را بالاتر بیاورد...
پدرام اعظم پناه :دی