صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388

نخود سیاه

دقیقاْ تا همین دیروز منم مثل خیلی از شماها فکر میکرم که نخود سیاه وجود خارجی نداره. اما...



دیروز در کمال نهایت این نخود سیاه ها رو که مال 25 سال پیشه و از تبریز آوردنش از یکی از بهترین دوستام عیدی گرفتم...


خودم میدونم عکس از کادر زده بیرون! لطفاً دخالت نکنید...

شنبه 15 اسفند ماه سال 1388

My Tripod

Check It Out
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388

بعضی از آدم‌ها ( آدم ها )

بعضی از آدم‌ها به تو فکر می‌کنند...


 بعضی از آن‌ها به تو توجه می‌کنند...


 عضی‌ها عاشقت می‌شوند...


 عضی‌ها آرزو دارند هدیه ‌شان را بپذیری...


بعضی‌ها فکر می‌کنند که تو برای آن‌ها یک هدیه‌ای...


 بعضی‌ها دلتنگت می‌شوند...


 بعضی‌ها برای موفقیت‌هایت جشن می‌گیرند...


 بعضی‌ها قدرتت را تحسین می‌کنند...


 بعضی‌ها فقط می‌خواهند با تو حرف بزنند...


 بعضی‌ها می‌خواهند که تو همیشه شاد باشی...


 بعضی‌ها می‌خواهند که همیشه سلامت باشی...


 بعضی‌ها برایت آرزوی سعادت دارند...


 بعضی‌ها حمایت تو را می‌خواهند و بعضی‌ها شانه‌هایت را برای گریه‌هایشان...



و همه

احتیاج دارند تا این‌ها را به تو بفهمانند...



 اما هرگز از آرزوی کسی مگریز، شاید این تنها چیزی باشد که آن‌ها در زندگی دارند...

یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388

necrophilia, thanatophilia, necrolagnia, orphidicism, zoophilia

بزرگ می شی میفهمی!


میشکنه بزکنه میشپشه بزپشه

شنبه 7 آذر ماه سال 1388

صله رحم

بچه که بودم فکر می کردم صله رحم یه جور بیماری زنانه است.


بزرگ که شدم فهمیدم اشتباه می کردم.


بزرگتر که شدم دیدم اشتباه نمی کردم!

چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1388

یادگاری keepsake

گاهی میرسد غمی به اندازه  کوه !

گاهی میرسد نشاط اندازه  دشت !

افسانه ی زندگی چنین است عزیز !


در سایه ی کوه باید از دشت گذشت...

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

پاردُم!

دیروز تو چایخونه عرشیا بودم تو مهرشهر کرج، همینجور که مشغول قلیون و چای و صحبت و اینا بودیم یکی از بچه ها یه دیوان حافظ درآورد بخونه، ازش گرفتم یه نگاهی بندازم بهش(بعد از 20 سال که حافظ دست نگرفته بودم ) که یه دفعه یه کلمه ی باحال دیدم : پاردم

حالا بگو معنیش چی بود :دی


پاردم : (دُ) (اِمر.) چرمی که بر عقب زین یا پالان می دوزند و زیر دم اسب می اندازند.


ببین چقدر این یه تیکه چرم که زیر دم اسب میزدن مهم بوده که یه کلمه واسش ساختن!



امین زاغری

سی ام آبان سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی. ساعت یازده و بیست دقیقه ی جدید!
سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388

Canon EOS Rebel XS / 1000D

Pedram Azampanah

Taken by : Amin Zaghari

سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388

Pioneer DVD-RW DVR-K17 ATA Device Vaio Sony

Then:

HKEY_LOCAL_MACHINE\SYSTEM\CurrentControlSet\Control\Class\{4D36E965-E325-11CE-BFC1-08002BE10318} 

click on this and locate UpperFilters in the right-hand window, (if it exists) right click on this and select Delete and then OK. 

Under the same Registry Key locate LowerFilters, (if it exists) right click on this and select Delete and then OK. 

Quit Registry Editor and re-boot the computer, new registry values will be created that will hopefully cure the problem.
یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388

رید , Read , rid

فعلاً حال ندارم قضیه Instructor  شدنم رو توضیح بدم، فقط در همین حد بدنید که روزی 8 ساعت تو موسسه ی گویش، زبان انگلیسی تدریس میکنم...


حالا اینو گوش کن...


سر یکی از کلاسهام داشتم فونوتیک Long e رو درس میدادم...

Okay everybody, repeat after me…


Bee /bi/ - Bee /bi/ Bee /bi/

Feet /fit/ - Feet /fit/ - Feet /fit

Meat /mit/ - Meat /mit/ - Meat /mit/

Read /rid/ - Read /rid/ - Read / رید/


دیدم یه سری دارند زیر لبی میخندند.پیش خودم گفتم حالا تا آخر کلاس میخواند با هم پچ پچ کنند و بخندند! خلاصه منم نامردی نکردمو سه چهار بار دیگه همچین اسهالی تکرار کردم...


رید – رید – رید...


حسابی که تخلیه شدند برگشتم گفتم :

Okay, Everybody laugh, laugh…


کلاس زد زیر خنده. یه پنج شش ثانیه ای خندیدند، دوباره گفتم:

  Okay, Rid finished. Now listen... Tea /ti/…


دیگه تا آخر کلاس هرچی عمد و غیر عمد گفتیم رید، Read, rid,  هیچکی ککشم نکزید. انگار نه انگار که رید :دی


خلاصه کلاسا تموم شد و خوشحال و خندان رفتیم تو اتاق اساتید که لیستو بذاریم و بریم خونه که ناگهان! آقای علی زاده مدیر گویش شعبه ی بزرگمهر صدامون زد و با یه لبخند ملیح ازین عاقل اندر سفیه ها، این کاغذ رو بیست تا تا کرد و یواشکی داد دستم...


« با عرض سلام و خسته نباشید جناب آقای علی زاده *

در یکی از کلاس هایی آقای اعظم پناه تدریس میکنند.

 

از الفاظ های که در شئن یک معلّم نیست استفاده میکنند و بعضی بچه ها هم یاد میگیرند* و آقای اعظم پناه مانند یک معلّم تحصیل کرده نیستند انگار که یک آدم بی سواد هستند.

 

اگر می شود به آقای اعظم پناه بگویید برای مثال هایی که در درس بیان میکنند از الفاظ زشت و ناپسند استفاده نکنند. »

 

Finished

 

منم با لبخندی ملیح تر، نامه رو روی تای خودش تا کردم و دادم به آقای علی زاده...



صبر کن، داستان به همین جا ختم نمیشه...


فرداش به آقای علی زاده گفتم که آقا ما یه وبلاگی دارم که خاطرات روزانمون رو اون تو مینویسم و اینا! اگه میشه اجازه بدید یه عکس از رو این نامه بگیرم و به عنوان خاطره بذارمش تو وبلاگم. آقای علی زاده هم دمش گرم، یه زیراکس از رو نامه گرفت، دورش رو کاملاً چید که مدل کاغذش معلوم نشه و خلاصه نهایتاً کپی نامه رو به هزار ( حالا هزار که نه ) مسائل امنیتی داد به ما...


عرض کنم خدمتتون که ، فرداش رفتم سر تک تک کلاسها، گفتم یه برگه درارید میخوام املا بگم. همین جوری واسه رفع کتی چند تا لغت دیکته گفتم که ناگهان :


In the name of god


Mohammad javad amiri


Black – yellow – blue – white – orange


Finished

یه ضرب المثل انگیلیسی هست که الان یادم نیست چی میگه!


اما این داستان ادامه دارد... :دی

دوشنبه 22 تیر ماه سال 1388

جمعه...

این جمعه تمومه...

شنبه 30 خرداد ماه سال 1388

آرشیو خرداد هم خالی...

باز آرشیو خرداد هم خالی...


اما سه ماه پر حادثه...

جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388

اردیبهشت خالی...

آرشیو اردیبهشت خالی...

چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388

به جون خودت...

جون تو منم زمینی نیستم. منم اینجایی نیستم.

دوشنبه 12 اسفند ماه سال 1387

ما آمدیم نبودید!...

قدیما که هنوز موبایل آدم نشده بود...
جمعه 4 بهمن ماه سال 1387

اگر برف اومد...

یعنی اینقدر بی تفریحیم که وقتی یه برف میاد از خوشحالی ان تو ک*نمون الاسکا میشه! همینه که یهو میبینی تو پارک مرداویج دختر و پسر، از فنچ تا دختر ترشیده دارن تو سر و مغز هم برف میزنند! این وسط هرکی خوشگل و خوشتیپ تر باشه بیشتر تو سرش گوله برفی میخوره. یارو با دماغ عمل کرده خواهش میکنه که فقط تو صورتش نزنند. دستش داره میسوزه از سرما، اما ممکنه دیگه برف نیاد. پس گوله برفی درست کن...


آدم یاد رزمنده های غیور فلسطین میفته!


یه سری هم که طبق عادت، باعینک آفتابی (!) دارن با ماشین دنبال ماهی و ماهیچه میگردند...


: نرن نزن پلیس اومد...

 جون viz متفرق شو آقا viz دیدی؟؟؟

: خب حالا بزن...

پنجشنبه 3 بهمن ماه سال 1387

چ س

اولاً یه چند بار کلمه ی چ س رو واسه خودت تکرار کن!...


خب بسه دیگه. خنده دار نیست؟ :دی


چرا آدما از بوی چ س خودشون بدشون نمیاد اما از بوی چ س دیگران فرار می‌کنن? در صورتی که ممکنه چ س دیگری حتی خوش بو تر از بوی چ س خودشونم باشه! عجب؟

یکشنبه 22 دی ماه سال 1387

گوجه ای...

مخچم شل شده!

روان ندارم!

مغزم درد میکنه!


شدم عین یه تیکه اَ ن ی که منتظره ری ن ن د ه سیفون رو بکشه و...

خلاص تا ابد.

شنبه 14 دی ماه سال 1387

غربت در وطن

بچه بودیم تو گوشمون خونده بودند که اگه اینا له بشه و اون پنبه ای های توش بره تو گوشتون، کر میشید...


ما هم ساده، بچه، حرف گوش کن! باورمون شده بود. خلاصه هر وقت از اینا میدیدم فکر میکردم حالا کر میشم...



یه چند سالی بود ازینا ندیده بودم. دو سه روز پیشا داشتم از چهار باغ عباسی رد میشدم که چشم به یکی از این بیلبیلکا افتاد. یه لحظه کل دوران دبستانم از جلوم گذشت...


جدیدن همه چی واسم غریبه شده. حتی این بیلبیلک ها!

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387

ملت گوسفند

نمیدونم چرا آدم ها اینقدر بی اختیارند؟ وقتی اسم زمستون میاد بی اختیار یاد کاپشن می افتند...


یه سه چهار روزیه که هوای اصفهان ( مخصوصاً روز ها ) فوق العاده گرمه. خداییش خر تب میکنه اگه با کاپشن بره بیرون.


اما وقتی میری تو خیابون، میبینی یه مشت گوسفند ( عین بقیه ی گوسفندان ) کلاه پشمی گذاشتند سرشون و کاپشن بادگیر پوشیدند! تازه به خاطر اینکه آستین کوتاه پوشیدی، چپ چپ هم بهت نگاه می کنند و زیر لبی به بقل دستیشون یه چیزی میگند.


غلط نکنم میگند : هه، اینو نگا. **خل وسط زمستون با آستین کوتا اومدی بیرون!!!

منم میگم : ک*ن لق تک تکتون! من که گرممه... ( آید به دستم... )


خدایا، به ما ( آنها ) انسانها قدرت اختیاری دوباره عطا بــــفـــرمـــا...

الــــــاهــــی آمین...


مامانم یه ربع داشت میخندید وقتی اینو واسش خوندم. وقتس پرسیدم چرا میخندی جواب داد : حالا جوونی از اینا مینویسی...

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>